این تنها یک بخش از کتاب است که برای چاپ برای انتشارات ارسال شده است البته نتشارات برای گرفتن مجوز بخش زیادی از کتاب را سانسور میکند
هر چند موفق به گرفتن مجوز چاپ نمی شئذ
نسخه اصلی کتاب در دسترس نیست
هر چند نویسنده امیدوار اسا با تغییر قوانین نشر بلاخره روزی نجوز چاپ کتاب را دریافت کند
دستانم لرزید آشوبی در وجود شعله کشید مثال آشوبزدگان سحر شده، مات جادوی او شده بودم توان به حرکت درآوردن گاری در من نبود ، تمام وجودم را جا گذاشته ام و با آخرین رمق هایم حرکت کردم سیمین خودش را به من رساند و کمکی کرد تا چرخ را به حمام برسانیم. در مسیر چند جمله گفت ولی من هیچ نفهمیدم ..
این واقعیت داشت من دیگر من نبودم، تازه فهمیدم که فقط حمل این جسد ، زحمتش با من است مالک آن کسی دیگر است و روزی خواهد آمد و بازخواست امانت خویش خواهد نمود و این همان روز موعد است. روز آشفتگی ما…
نمیدانم با چه وحشتی از کنار دخترک چشم روشن گذشتم اما واهمه از دست دادنش بدون اینکه به دستش آورده باشم هم مرا تا لبه پرتگاه سوق میداد.
کیسه ها را تحویل دادیم از همان مسیر برگشتیم،در میانه مسیر سیمین رو به من پرسید
چی شده ساکت شدی
-هیچ
نکند کسی قابت را دزدیده
با سراسیمگی پاسخ دادم: چی؟؟
کلا گفتم …دختره میشناختی؟!
کدام دختر ؟؟
سیمین زبل تر از آن بود که فکر میکردم، چگونه به این سرعت توانسته بود با این دقت پی به این موضوع ببرد شاید هم من خیلی بیشتر از آن که وانمود کنم قافیه را باختم. برای اینکه حرفی زده باشم و بحث را عوض کرده باشم گفتم
تو چرا از مردم ده فاصله گرفتی؟؟
نگاهی به من کرد و ابرو بالا کشید
چرا همچین سوالی پرسیدی؟
همین طوری؟
سیمین: من از مردم فاصله نگرفتم، فقط حریم خودم را حفظ کردم، و به کسی اجازه نمیدهم که داخل این حریم سرک بکشد اینجا آدم ها بیشتر از حد در مسائل هم دخالت میکند، حالا به اسم دلسوزی، دلداری و یا ..
سیمین میانه کلام را گرفت و ادامه داد
یا ترحم…
یا ارشاد…
یا هر چیزی که بتواند یک بهانه برای سرک کشیدن را جور کند
سر کوچه رسیدیم ، و دروازه مثل همیشه باز بود و خسرو جلوی در به لندور تیکه زده بود خوب میفهمیدم که سیمین تنها کسی است که میتواند مرا به دخترک چشم روشن برساند اما جرات پرسیدن نداشتم ،چندبار خواستم بپرسم که آن دخترک کیست ؟اما ترسیدم از چه چیزی نمیدانم ؟اما انگار دهانم را قفل زده بودند
یک لحظه در نگاهم تکرار شد تصویر دلربای او..
و ناخداگاه پرسیدم : سیمین آن دختر کی بود؟
سیمین ایستاد دستانش را روی سینه اش جمع کرد درست مثل اینکه منتظر این سوال باشد پاسخ داد
کدام دختر؟
همان دختر که روی پله دکان نشسته بود
هه!! فکر نمیکردم اینقدر عجول باشی.
او دختر اسماعیل است. آلما….
من که سعی میکردم خودم را بی تفاوت نشان بدهم ، اهوم
اما بهتر است زیادی خودت را درگیر نکنی. چرا که نشان شده پسر خاله اش است، بهروز پسر داییت…
من که انتظار شنیدن این حرف را نداشتم برق از چشمانم پرید و مثل جن زده گفتم، نشان دیگر چه چیز مسخره ای است…
سیمین لبخندی زد و به راه افتاد چند لحظه ایستادم بدون آنکه بتوانم چیز دیگری گفته باشم و پشت سر سیمین به راه افتادم