رمان آلما

رمان آلما

رمان آلما روایتگر عشقی است که در فضای غبار بسته روستای آغشته به خرافه اتفاق می‌افتد سرگذشت واقعی عشق به آلما و جادوی سرکش سیمین. مرزی باریکی بین عشق و هوس…
جای که شیطان سرک می‌کشد و آشوب متولد می‌شود و همین برای سرکوب عشقی آتشین کافی است. پیدا حیدری

رمان آلما

فراز و نشیبی عاشقانه ای از زندگی یک مردی است که عشق خود را لابلای برگه تاریخ جا انداخته است و با وجود گذشت سال‌ها انتظار هنوز از رستن آن ناامید نشده است. عشق آلما تلنگری است برای عبرت گرفتن از شور عشقی که مانند صاعقه‌ای می‌ماند لحظه‌ای می‌غرد و دیگر هیچ…

رمان آلما در قلب روستای دور افتاده مبتلا به خرافه روایت می‌شود جای که آرش زیر سایه توت پیر مجذوب دختری به اسم آلما می‌شود. عشقی که فرجامی جز اندوه و رشک به همراه ندارد. پدر آرش از باغدار و حجله داران میوه و تره و بار است به همین دلیل خانواده ارش هر سال از ابتدای بهار تا اواخر پاییز مجبور بودند به روستای پدر خود بازگردند‌.

رمان آلما با الهام از عشق و برگرفته از سرگذشت واقعی روایت شده است. وقتی آرش از عشق آلما لبریز می‌شود دنبال راهی می‌گردد تا هر طور که شده آلما را به دست بیاورد اما فضای بسته روستا اجازه هیچ حرکتی را نمی‌دهد تا اینکه آلما سیمین را واسطه می‌کند. سیمین خدمتکار خانه است زنی چهل ساله و مروز که تنها زندگی می‌کند.

خلاصه رمان آلما

سیمین بلاخره آرش و آلما را بهم می‌رساند اما این تازه شروع قصه است بعد از چند مدت آرش متوجه تغییرات زیادی می‌شود از کابوس‌های شبانه تا حس شیفتگی مبهم اش نسبت به سیمین!! سیمین آرش را تحت تاثیر قرار می‌دهد با صحبت های نشان می‌دهد او یک زن روستایی نیست به خصوص وقتی پای او به کابوس های شبانه آرش بلز می‌شود آرش در حالی عاشق آلما است حس شیفتگی عجیبی به سیمین پیدا می‌کند او احساس می‌کند منبع این انرژی و کابوس های که در بیداری تکرار می‌شود خود سیمین است.

تصمیم اش را گرفته باید سر از کار سیمین دربیاورد آما هر چقدر به او نزدیکتر می‌شود این حس آشوب‌زدگی گنگ‌تر اما ملموس تر میشود. آرش بین عشق به الما، شیفتگی سیمین و خرافه روستا توقف می‌کند در سال دوم به طرز مرموزی جو روستا علیه پدرش تغییر می‌کند و بردارش سهراب به شکل نامعلومی فوت می‌کند. یک شب بین خواب و بیداری حس می‌کند سیمین وارد اتاق شده و به او نزدیک می‌شود. اما این یک خواب نبود در واقع سیمین با قدرت جادوی کنترل آرش را به دست می‌گیرد. قبولی در دانشگاه و بی خبری از آلما بلاخره زهر خودش را می‌ریزد و بدترین اتفاق ممکن رخ می‌دهد. فردای آن روز سیمین ناپدید می‌شود…

بخشی از رمان آلما

سیمین: این عشق عمری نداره…

عمری نداره؟ این نظر تو؟!!! وقتی مبتلا به این درد بشی که چه فرقی می‌کنه چقدر عمر داره؟

درد همون درده و پادزهر همون پادزهر..‌

فقط مقدار دردی که کشیدی متفاوته

سیمین پاچه شلوارش را پایین داد قولنج گردنش را شکست مانند قلب من، روی زمین دراز کشید و یک زانویش را جمع کرد و با دستانش آسمان را به من نشان داد

ماه را میبینی؟

اوهوم

سیمین: نیمه ای از ماه روشن است و نیمه دیگر خاموش. اما آن نیمه( نیمه خاموش ماه را نشان میدهد ) ذاتا سیاه و تاریک نیست و نیمه دیگر هم ذاتا نوارنی و روشن نیست. بلکه این تمام چیزی است که ما می‌بینیم عده ای ماه را روشن تصور می‌کنند و عده ای نیمه تاریکش را فقط خواهند دید. اما حقیقت چیز دیگری است  حقیقت ماه، خورشید است که دمدمی مزاج و بد قلق است، گاهی سخاوتمندی به خرج می‌دهد و ماه را روشن روشن می‌نماید و گاهی لج میکند و ماه تاریکتر میشود و در دل سیاه شب گم .اما اندک کسانی از زار ماه آگاه هستند .

من که مبهوت چهره شاعرانه سیمین بودم برایم روشن شد که این فراتر از زنان این آبادیست و علت تنهایی اش همین فهمیدن است و من خیلی دوست داشتم تا راز سیمین را بشنوم….

کنار تخته سنگ سخت ، آرام دراز کشیدم  حالا ما یک درد مشترک داریم! و البته یک احساس مشترک…

پوزخندی زد و در همان حالت به سمت من برگشت به صورتم خیره شد

نمی‌دانستم چه بگویم اول سعی کردم بی تفاوت باشم اما وقتی نگاهش ادامه دار شد منم به سمتش برگشتم و چشم در چشم به هم زل زدیم.

 

سیمین که متوجه تپش قلب من شده بود دوباره روی زمین دراز کشید به طرفش برگشتم نفسش را  عمیقتر  می‌کشید انگاری صدای طپش قلبش را میشد شنید البته شاید.

سیمین زن کاملی بود البته شاید این در  اقتضای سن اش هم  بود زنان هم سن و سال او چندتا بچه داشتند و دخترانش آماده ازدواج بودند ولی سیمین و تنهایی اش و راز بزرگش علامت سوالی بود بی پاسخ.

قلبی بزرگ به کرانه آسمان داشت اما رخش از دوزخ سرچشمه  می‌گرفت نمیدانم دست تقدیر چگونه زمین اش زده  و چه کسانی او را اینچنین آزردادند که هیچ اشتیاقی در او نمانده. شاید هم این ترش رویی او الهام گرفته از خیانت نابخشودنی باشد و شاید حاصل نفرت از یک عشق نافرجام. هر چه که بود این زن را تا حدی زخم زده که هیچ نوشداری قدرت التیام آثار آن جراحت ها را ندارد. کاش دنیا کمی مهربانانه تر با انسان رفتار میکرد تا هر گوهری  را در دست نامردمان نابود نسازد

رمان برای آلما

فروغ فرخزاد واقعا به چه درجه ای از درک و شعور رسیده بود که گفت:

دردی که انسان را به سکوت وا میدارد

بسیار سنگین تر از دردیست که انسان را به فریاد وا می‌دارد!

و انسان ها فقط به فریاد هم می‌رسند

نه به سکوت هم.

محو او بود و لبهایم را میگزیدم ولی بی اعتنا به من غرق خود بود شاید هم خوب این حسی که در من طلوع کرده بود را می‌شناخت

در همین حین بود که به سمت من نگریست این عشق ها و نیاز ها به اقتضای سن بلوغ شماست و نباید جدی بگیرید. همینجوری که با حرارت شروع شده خیلی سریع فروکش میکنند میل رگباری میانه تابستان …

 

آرش: رگبار میانه تابستان ؟؟

سیمین: اره رگبار میانه تابستان، غافلگیر کننده است و همه چیز را بهم میریزد و توی یه مدت کوتاه می‌بارد و همه جا را سیلاب میگیرد اما ادامه ندارد و به محض اینکه آفتاب بزند همه آثارش را نابود میکند

انگار که اصلا هیچ باران و طوفانی نبوده و همه فقط به چشم یک اتفاق بهش نگاه میکنند

آرش: اصلا این بلوغ که میگی چیه؟؟

سیمین: بلوغ… بلوغ مثل تشنه‌ای میمونه که از هزار سراب بلاخره به آب رسیده ، در نگاه اول میخواهد تمام رودخانه را ببلعد…

با ولع تمام شروع به نوشیدن میکند اما فقط چند جرعه بیشتر نمی‌تواند بنوشد به محض اینکه سیراب شود کنار میکشد و دیگر آن ولع و تشنگی در او نیست  خیلی آسان از رودخانه عبور میکند انگار که نه انگار!!

این آب، همان آب رود قبل سیراب شدنش است

آرش: یعنی تو میگی اگه دو نفر عاشق باشند بعد اینکه بهم برسند، دیگه نمیتووند عاشق باشند ؟؟؟

 

سیمین: نمیدونم ، تجربه اش نکردم که نظری بدم ولی منطقی به نظر میرسه.

آرش: چه چیزی باعث میشه وقتی دو عاشق بهم میرسند در ادامه عشق بین شون فروکش کنه؟؟؟

 

سیمین: ارضا شدن از عشق ، احساس امنیت…

اینکه میدونی دیگه بهم رسیدن اینکه واقعیت مشعوق و میفهمند

ببین معمولا چیزای که میشنویم از چیزهای که میبینم جذاب تر هستند و بیشتر آدمو به هیجان میرسوند

 

ارش: منم تجربه ای ندارم اما می‌دونم دنیای بدون عشق، دنیای قابل تحملی نمیتوونه باشه

 

سیمین: توی دنیای امروز شهوت دلچسب تر از عشقه!

ارش: نه شهوت با ارضا شدن تموم میشه ولی عشق نه

 

سیمین: هه، کدوم انسانی از لذت سیر شده، هر چه بیشتر لذت ببری بیشتر میخوای ، و  میخوای چیزهای بیشتری رو تجربه کنی که بیشتر لذت ببری ، لذت های که قبلاً تجربه نکردیو همین طور اینا تکرار میشه.

در برابر سیمین چیزی ندارم که بگویم او بیشتر میداند و بیشتر میفهمید و بهتر درک میکند

ارش: واسه همینه که همه دارند نقشه بدست آوردن راضیه میکشند…

لذت بیشتر…

و تجربه لذت متفاوت تر…

فقط همین!.

سیمین سرش را میخواراند و روسری اش سر میخورد من هم دراز میکشم و آسمانی پر از نقش ستاره‌های را نگاه میکنم‌، آسمانی تا بی‌نهایت زیبا…

سیمین: راضیه یک طعمه است…

با تعجب میپرسم طعمه؟!

سیمین: اره اون فقط یک طعمه است تا آدمهای بیشتری رو به سمت خودش جذب کنه و اونارو از مسیری که هستند منحرف کنه یا سرگرمشون کنه تا …

ارش: تا چی؟ چه کسی این طعمه گذاشته؟؟

سیمین: به زودی میفهمی؟!!

آرش: من که سر از حرفات در نیاوردم!!

 

سیمین لبخندی زد و گره  از نیم  رخش باز شد ولی به سرعت گرد و غبار  صورتش را  غم آلود کرد.

آرش: سیمین؟؟

اوهوم!!

آرش: اگر قراره باشه بین لذت و عشق فقط یکی رو در زندگی داشته باشیم؟ کدوم باید انتخاب کنیم؟

 

سیمین بلند شد و رو به من نشست و به صورتم نگاه کرد

خودت چی فکر می‌کنی ؟ میتوونی یک عمر بدون لذت و فقط با عشق زندگی کنی؟!.

من هیچ کدوم تجربه نکردم ولی …

ولی لذت نیاز جسمه ولی عشق نیاز قلب و روح آدم…ولی آدما بیشتر از روح و قلب شون به جسم شون اهمیت میدن

 

سیمین: اره و دقیقا همینجا خیانت جرقه میزنه آفرین، نه خوشم اومد….هههه

آرش: دلیل تنهایی تو چی؟ منتظر عشق موندی یا نتونستی چیزی را پیدا کنی که ازش لذت ببری

رمان ممنوعه

سیمین بلند شد و با دستش به قلبم  من اشاره کرد و گفت: یادت باشه که عشق و شهوت هر دو اینجا خونه کردند و یک مرز مشترک و خیلی باریک دارند که حفظ تعادل بین این دو خیلی سخته، خیلیییی سخت. اگر این دو با هم مخلوط باشند دیگه هیچ وقت هیچ وقت از عشق لذت نمیبری!

دستم را رو زمین  گذاشتم و خودم بالا کشیدم متن حذف شد اما من به این زن ایمان دارم.

 

آرش: تو کاری کن منو آلما بهم برسیم من قول میدم جبران کنم.

چهره آشفته سیمین هر چند آزارم میداد و مثل گرگی در طمع خون به چشمانم زل زده بود ولی قبل اینکه چیزی بگوید ادامه دادم

یه جای تو این دنیا بلاخره برمیگردم و جبران می‌کنم یه جای که هیچ فکرشم نمی‌کنی سوگند میخورم!!

خودش را از  افکار من آزاد کرد نشست و چند نفس عمیق کشید و من یخ زده ، منتظر جواب او بودم آرام بلند شد خودش را مرتب کرد پشت به من کرد و ایستاد  و با احنی سرد گفت: باشد… ولی بدون که این عشق غرامت سنگینی دارد

بعد آرام آرام با همان عشوه زنانه از نظرم دور شد .ولی به خانه سرایداری که راضیه آنجا میماند رفت فکر میکردم که در اتاق کنار مطبخ می‌خوابید اما….

 

آرام از همان راهی که آمده بودم به اتاق خواب برگشتم و زیر پتو چشمانم را بستم بعد آن شب چشم انتظار سیمین بودم ولی با شروع کار برداشت محصول دیگه وقتی برام نمونده بود، نمی‌دونستم باید چیکار کنم.

دانلود فایل PDF  رمان آلما

رمان آلما علیرغم تلاش های فراوانی که شده هنوز موفق دریافت مجوز چاپ نشده است. انتقادی صریح به واقع سیاسی اجتماعی جامعه در کنار تلاش برای کنار زدن تابوی جامعه، آلما را زیر تیغ سنگین سانسور برده ولیکن با وجود چند نوبت بازنویسی و رفع مغایرت هنوز به چاپ نرسیده است. البته بخشی از رمان به شکل ویرایش نشده برای مطالعه عموم منتشر شده است. نا رسایی موجود در متن به دلیل سانسور شدید در بخش های از رمان است‌.

دانلود فایل

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *